از دانشگاه که رسیدم خونه مامان داشت با تلفن حرف می زد.
بلند گفتم سلامممممممممممم به مامان گل خودم.
مامان لباشو گاز گرفت و چشم غره ای رفت و با خنده به مخاطب پشت خط گفت:آره امیره! الان از دانشگاه برگشته.دست بوستونه.
سرمو طرف مامان چرخوندمو گفتم:کی ؟؟!من؟؟؟!
مامان با دست اشاره کرد که:واست دارم!!!!!!!!!![]()
طبق پیامهای بهداشتی وزارت بهداشت برای در امان ماندن از شر آنفولانزای خوکی دستامو تمیز شستم و رفتم سراغ قابلمه غذای مامان.![]()
مامان محکم زد پشت دستم
و گفت:100دفعه نگفتم خرس گنده ، دست توی غذا نکن؟!!!!هان؟!!!گفتم:آخ!![]()
حالا مگه چی شده!!
راستی اون کسی که گفتین من دست بوسشم،حالا کی بود؟؟!
آخه مامان من چرا از من این همه مایه می زارین هان؟؟![]()
مامان خندیدو گفت:این یه جور تعارفه!!!!
بگذریم، اگه گفتی کی بود؟؟؟!!
گفتم:خاله پری؟؟
گفت:نه! گفتم: زندایی ویدا؟؟!
گفت:نه! گفتم: آهان! جاری عزیزتان ،زن عمو ثریا!!
مامان گفت:هیش!! نخیرم.![]()
گفت:خانوم مسعودی.گفتم: کی؟؟
گفت:بابا! زن آقای مسعودی ،دوست بابات.آقای مسعودی که معلم ریاضیت بود. گفتم:اوه اوه!!! اینو از کجا پیداش کردین!!!
مامان گفت:امیر بیا بشین کارت دارم.نشستم روبروی مامان.![]()
گفت: دخترشونو یادت می یاد.گفتم: نازنین! گفت:آفرین پسرم.آره!
اون روز بعد از مدتها که خانوم مسعودی رو اتفاقی توی خیابون دیدم اونم باهاش بود.ماشاالله خیلی خانوم شده بود.گفتم:خوش به حال مامان باباش.خب ،که چی؟؟؟! گفت: یه دفعه هم رفتم خونشون.آدرسو از خانوم مسعودی گرفته بودم.باباتم می دونه. اگه راضی باشی بریم خاستگاری نازنین.گفتم:واسه کی؟؟
مامان با اخم گفت : واسه بابات.گفتم:چی؟؟![]()
گفت:واسه تو دیگهههههههههه!!![]()
خلاصه من که حریف زبون مامان نشدم .قرار شده یه روز بریم خاستگاری نازنین.
یادمه آخرین باری که من،نازنین رو دیدم فقط 10سالم بود اونم 7سالش بود.
همسایه ما بودن.عصر ها با هم دوچرخه بازی می کردیم.آخر شب آلبوم بچگی هامو آوردم .با حوصله توشو نگاه کردم.آره!هنوز اون عکس رو داشتم.یه روز عید رفته بودیم خونشون.آقای مسعودی هم یه عکس جفتی از ما انداخت.![]()
تا مدتها از دست داداشام مخفیش کرده بودم.اخه دائما اذیت می کردن و چرت و پرت می گفتن.![]()
![]()
اینم حکایت این دفعه ما.![]()
بعد از کلی کل کل کردن با استاد قرار شد ما سه نفر با همدیگه یه ارائه کار داشته باشیم.
یعنی من که جناب امیر توتونچی باشم و آرش فضلی و سینا مدرس.![]()
توی کارگاه روی زمین پهن شده بودیم و کارهایمان را انجام می دادیم که بهار جوونم اومد تو و گفت: به به!!!!!! آقایون فعال![]()
خدا از نور چشمی بودن نندازتتون
نمی دونم مردم چیکار می کنن که استادها این همه هواشونو دارن.![]()
کلی بهم بر خورد آخه تابلو بود که داره متلک می گه
اما خودمو زدم به کوچه علیچپ تا حرسش در بیاد![]()
![]()
داشتم مطالب رو عنوان بندی می کردم که گروه همشیره ها با هم وارد شدن
و شروع کردن به تعریف و تمجید.باور کنید من عمرا به زن جماعت رو بدممممممممممم اما نمی دونم چی شد که.... بله!!! این همشیره ها با همدستی هم تمام اطلاعات و منابع را از زبان ما در اوردن.ما هم که جوگیر شده بودیم وحس اساتید بودن بهمون دست داده بود تمام اطلاعات محرمانه را در اختیارشون گذاشتیم.![]()
هنوز چند ساعتی از رفتنشون نمی گذشت که استاد وارد کارگاه شدو گفت: جناب مدرس!!! شما این ترم عمرا از بنده نمره ای دریافت کنی
بیچاره سینا گفت:چی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! استاد واسه چی؟؟
استاد بی اهمیت گفت: آقای فضلی شما هم خیلی بهت لطف کنم لب مرزی هستی.آرش گفت:استاددددددددددددددددددددددد![]()
خیلی با شهامت گفتم:استاد مشکلی پیش اومده؟؟؟ گفت: تو یکی که توتونچی حقته رکورد دار مقطع ارشد بشی از افتادن
گفتم:آخه چرا استاد؟؟!؟!؟![]()
استاد گفت: شماها خجالت نمی کشید برای ارائه کارتون از پایان نامه های بچه ها کپی برداری می کنید؟؟؟ گفتم:کی ؟؟ما؟؟؟؟؟
همون موقع سه تایی یه نگاه به هم کردیم و به الاغ بودن خودمون افسوس خوردیم که توی تله یه مشت دختر...... افتاده بودیم.بله!!! اونا مارو فروخته بودن.خلاصه ارائه کارمون خراب شد![]()
ولی به جون خودم نامردم اگه تلافی نکنم.![]()
صبح با صدای تق توق از خواب بیدار شدم و حسابی کلافه بودم
با عصبانیت به درآشپزخانه تکیه دادم و گفتم: ای خدای بزرگگگگگگگگگگگ من توی این چها دیواری حق ندارم کپیه مبارکمان را زمین بگذاریم؟؟؟!!
به خدا تا صبح بیدار بودم داشتم درس می خوندم.![]()
که با دیدن بابا چشمام گرد شدو گفتم :سلام!!!!!
بابا با پیش بند آشپزخانه ایستاده بود روبروم.گفتم: مامان کو؟؟!! شما؟؟؟؟ دارین چیکار می کنید ؟مگه سر کار نمی رید؟؟؟![]()
بابا گفت:مانیسا و مامانتو خالت امروز جایی کار داشتن.صبح زود رفتن.اردلان و آرتین هم دانشگان.گفتم حالا که با پسر ارشدم توی خونه تنهام یه صبحانه باحال بخوریم.![]()
بس حال کردیم که بابا این همه تحویلمان گرفت.سریع صورتمو شستم و سر میز نشستم. بابا با یک هیبت نظامی وار تابه را توی دستش می چرخوند.گفتم:بابا!!! بسه دیگه تخم مرغ نباید خیلی هم سفت بشه واسه نیمرو.![]()
گفت:هیسسسسسس من بلدم یا تو؟!؟! گفتم:خب معلومه شما!!!(آخه چاره ای جز این نداشتم)![]()
خلاصه صبحانه ای خوردیم شبیه پادگانهای گشتاپو![]()
گفتم:بابا!!! چرا شما نظامی نشدین؟؟؟آخه مهندس نساجی یکم عجیب نیست واسه شما؟؟؟![]()
بابا گفت: همیشه آرزو داشتم سرهنگ بشم.اما دست روزگار نذاشت.
گفتم:بابا حالا هم دست کمی از سرهنگ نداری توی خونه هاااااااا![]()
بابا با اخم گفت:نمی شه توی روی شما ها خندیدااااااااا ببند نیشتوووووووووو![]()
تصور کن اون عکس بالا بچگی های بابا پوریا باشه![]()
اهههههههههههههههه ضد حال!!! نمی دونم چرا باز نیم شه.دیروز باز می شدااااا.آخه بدبختی اینجاست که عکسرو ندارم.ولی قول می دم پیداش کنم و آپلودش کنم بدم ببینید.![]()
تا حالا توی محیط دانشگاه جلوی همشیره ها و اخوی ها خوابیدی؟؟؟؟؟
پریروز تا از دانشگاه رفتم بیرون و چندتا کتاب خریدم و برگشتم خونه تقریبا ساعت۱۰شده بود. اه دیگه این ترافیک تهران داره حالمو بهم می زنه
راه داشت خدایش می رفتم جزایر قناری![]()
![]()
خلاصه تا شام خوردم و دوش گرفتم شد ساعت ۱۲.تازه اون موقع بود که یادم افتاد فردا یه امتحان ۱۰نمره ای داریم که ۱۰۰٪ در میان ترم تاثیر داره.با هزار بدبختی خودمو بیدار نگه داشتم و نشستم به خوندن.![]()
از شانس بد ساعت۸هم کلاس داشتم.
از ۸تا ۱۰سر کلاس بود و بعد از کلاس از ۱۰:۳۰تا ۱۱هم امتحان.تازه بازم ساعت ۱۲کلاس داشتم یعنی من چیزی حدود ۱ساعت فرصت داشتم که هم یه چیزی به نام ناهار کوفت کنم و هم استراحت کنم.به پیشنهاد ارش (که اونم حالی بهتر از من نداشت) تصمیم گرفتیم ناهارو بیرون از دانشگاه بخوریم.خلاصه کنتاکی خریدیم و اومدیم دانشگاه و روی چمنهای محوطه نشستیم و مثل قحطی زده ها افتادیم به جون غذا![]()
![]()
![]()
یه نگاه به ساعت انداختم دیدم هنوز وقت داریم.به آرش گفتم جون امیر پاتو دراز کنم من یکم سرمو روش بزارم.دارم از خستگی می میرم.همین دراز کشیدن و ساعت ۵بیدار شدن هم همینننننننن.![]()
ساعت ۵بود که با صدای معاون دانشگاه بیدار شدیم.با وحشت گفتم من کجام؟؟؟ بچه ها که از خنده روده بر شده بودن گفتن:پاشوووووووووو پسرم اینجا بهشته![]()
![]()
![]()
من و ارش هم فقط همدیگرو نگاه می کردیم.خلاصه اینکه از کلاس جا موندیم و پاک آبرومون رفت.![]()
پی نوشت: اون پسر خوشگله منم و اون یکی آرشه![]()
![]()
![]()
امروز توی دانشگاه وحید رو دیدم.
گفتم:به!به! جناب مورخی عزیز!!!!! پارسال دوست امسال آشنا!!!
چه عجب چشم ما به جمال بی ریخت شما منور شد.![]()
بماند که اونم کم نیاوردو چندتا لیچار بارما کرد.![]()
بعد از کلی ضایع کردن و متلک پرانی و خندیدن بهش گفتم: سمیرا چطوره؟؟خوبه؟؟گفتم وحید هنوزم زن زلیلی و سمیرا رئیس؟؟؟!!![]()
![]()
اونم خندیدو گفت: بدبخت زن زلیل بودن خیلی بهتر از عضب بودنه![]()
![]()
![]()
گفت:تازه کجای کاری دارم بابا می شم داش امیر![]()
گفتم:چی ؟؟جون امیر؟؟!!! شوخی نکن وحید!!!باور کنم!!!!!![]()
![]()
![]()
گفت:به جون امیر سمیرا بارداره.
خدایش کلی ذوق کردم که رفیقم داره پدر می شه ولی افسوس خوردم به حال خودم که حتی زن ندارم چه برسه به بچه!!![]()
![]()
اما همین بهانه ای شد که من و آرش چترمونو باز کنیم و از وحید یه ناهار مجانی بگیریم.![]()
اینجوری هم وحید دستش می امد که پدر شدن خیلی هم راحت نیست و هم ما از ناهار مزخرف دانشگاه نجات پیدا می کردیم.![]()
راستی وحید دلش دختر می خواد آخه سمیرا دختر دوست داره.آه! آه!
چقدر این بشر زن زلیله![]()
امروز روز دانش آموز بود و روز دانش آموزان عزیز مبارک بادددددددددد و به من دانشجو هم هیچ ربطی نداره!!!![]()
![]()
![]()
![]()
امروز آشفته بازاری بود.این ملتم فقط منتظر یه مناسبت که شلوغ کنن و جورو سیاسی کنن.از آنجایی که من را چه به سیاست، می رم سر بحث خودم.
امروز گروه همشیره هارو توی راهروی دانشگاه دیدم.بهار تا منو دید لبخند زدو گفت:سلام جناب توتونچی!!!![]()
منم گفتم:سلام خانوم میردامادی !!!
کلی از این تریپ باکلاس حال کردم.گفتم: هنوز تحقیقتون تموم نشده؟؟؟!!! گفت: چرا بیشترشو تموم کردیم .شما چی؟؟؟![]()
خلاصه وارد کلاس که شدیم استاد گفت:گروه الف۸ تحقیقتون تموم شده؟؟ (منظورش گروه همشیره ها بود) آرزو گفت: بله استاد اما یه قسمتشو مشکل داریم در رابطه با ابتذال در جامعه مدرن!!گفتم: خانوم فصیحی شما یه نگاه به دختران جامعه بندازید حتما می تونید بحث را جمع بندی کنید![]()
آرزو گفت:منظورتون اینه که ابتذال فقط بین دخترهاست؟؟!!!
گفتم:من غلط کنم جسارت کنم اما این جور که آمار جامع شناسی نشون می ده بیشتر دخترها تحت تاثر عوامل جوی زودتر قرار گرفته و چون شکننده تر هستند پس ضربه پذیرترن.![]()
بحث بالا گرفت. آرش گفت:استاد به عقیده من کمی خشونت مردسالاری جنوب بد نیست در شمال کشور هم اجرا بشه![]()
![]()
بهار گفت: جناب فضلی لطف کنید اول یه نگاه به خودتون و بعد همسن های خودتون بندازید بعد ادعای تعصب کنید.داشت بحث بالا می گرفت که استاد گفت: معلومه این چه بساطیهههههههه که درست کردین؟!!!!!!![]()
اینجا کلاس درسه یا میدان نبرد مرد سالار و زن سالار؟!!!!!!![]()
جریمه گروه الف۸ و گروه الف۹ باید این مبحث را از لحاظ جامع شناسی هم بررسی کنن.![]()
گفتم:استاددددددددددددددددد خواهش می کنم چیزی تا پایان ترم نمونده این جوری تمام وقتمون هدر می ره.
کیان گفت: استاد اگه اجازه بدین این قسمت بحث فقط یه کنفرانس گروهی باشه!!!!
استاد گفت:عمرا!!هرکی هم اعتراض داره بره حذف کنه![]()
اینم دست گل دیگر گروه همشیره هاااااااااااااااااااا بعد همش بگید امیر به زن جماعت گیر ندهههههه![]()
امروز ما بین دوتا از کلاسها رفتم کتابخانه دانشگاه تا تحقیقم را تموم کنم که یکی اومد نشست روبروی من. خیلی سرد نگاهش کردم و دوباره به کارم ادامه دادم.
گفت :سلام.
گفتم:سلام.وبرای خالی نبودن عریضه با لبخند گفتم چیزی شبیه این![]()
![]()
گفت: به جا آوردین؟؟! گفتم: نه متاسفانه.باید بشناسم.
یکدفعه از جاش بلند شدو به قصد نشان دادن صمیمیتش چنان زد پشتم که نقش زمین شدم.
خودش بیچاره بیشتر از من وحشت کرد و گفت وای ببخش رفیق!!!!!!!!![]()
![]()
کفری شده بودم ولی به روی خودم نیاوردم.می دونستم همه بدجور کلیک کردن روی ما.گفتم:بالاخره نگفتین شما کی هستین؟؟!!
گفت: امیر، منم حسن!!!!!
یادت می یاد مدرسه پرتو!!! داداشات چطورن؟!!!!!![]()
انگار برق گرفته ها گفتم:حسن مورچه؟؟؟؟؟!!! (این لقب مبارکش بود آخه فوق العاده در دوران کودکی و چه بسا الان هیکلش بزرگ بود.بچه ها واسه خنده بهش می گفتن حسن مورچه)![]()
پسرررررررررررررر کجا بودی تو؟؟؟؟؟
ولی انگار اصلا خوشش نیومد که با لقبش صداش کردم![]()
بعد از کلاس به اصرار دعوتش کردم شام بیرون.اما چون دوربین و چندتا وسیله دیگه همراهم بود ازش خواستم اول بریم خونه ما بعد بریم شام بیرون.
وقتی رسیدیم تا حسن رو معرفی کردم آرتین گفت:اهاننننننن این همون حسن مورچست؟؟؟؟![]()
حسن هم با حرص گفت:این داداشت امیر هنوز مثل بچه گیهاش عطیقشتاااااا![]()
می دونستم حسن اینو واسه ضایع کردن ارتین گفت تا تلافی کرده باشه![]()
خلاصه امروز دیدارهای قدیم تازه شد.![]()
دیروز از دانشگاه که اومدم خونه حسابی خسته بودم.مسقیم رفتم توی آشپزخانه تا یه چیزی بزنیم توی رگ و خستگیمون در بره.
وقتی چهره درهم مامانو دیدم فهمیدم بازم یه چیزی شده.گفتم:سلام.هیچی نگفت.گفتم:مینا خانوم باشما هستمااااااا دریاب این امیر بدبختو.سلاممم!!!
گفت:خب،سلام!!! کر که نیستم !! شنیدم سلام کردی!!! و مسلسل وار شروع کرد با غر زدن.![]()
همون موقع اردلان هم اومد.گفتم اردلان باز چه خبره؟!!!!![]()
![]()
اردلان شکل مبارک را این جوری کرد و
گفت: امیر بهت پیشنهاد می کنم دوربینتو برداری و بهترین عکس روزتو بگیری!!!![]()
![]()
گفتم:عکس؟؟از چی؟؟؟!معلومه امروز چه خبره؟؟؟![]()
![]()
اردلان گفت:یه سربه اخوی گرامت اقا آرتین خوش تیپ بزنی دستت می یاد برادربسیجی![]()
![]()
می خواستم از آشپزخونه برم بیرون که مامان داد زد:خدا ورت داره الهی امیرررررررررررررر!!!!![]()
گفتم:بله؟؟!جان؟!!!
با من بودید؟؟!!
مامان گفت:نه با عمم بودم.مگه چندتا امیر اینجا داریم!!! ۱۰۰دفعه نگفتم وقتی می یای خونه اول برو توی حمام اون جورابهای بدبوتو در بیار!!! باید همه خونه رو گند برداره تا شماها ادم بشید؟!!!! آخه تا کی من باید از دست شما ۳تا بکشم!!!!!![]()
![]()
خلاصه ما هم که دیوارمان کوتاه اول رفتیم توی حمام جورابهای عزیزمون رو در اوردیم و مستقیم رفتیم سراغ اخوی گراممممممممممم داش آرتین![]()
دیدم رو تخت خوابیده و پتورو روی سرش کشیده.گفتم:آرتی! ببینمت؟؟
باز چه غلطی کردی صدای مامانو در اوردی هان؟!!!!
گفت:هیچی!!!! خودش گیر می دیده!!! گفتم:پاشو ببینمت.چرا رفتی اون زیر؟!!!!
از اون نه!! از من که اره!!!!! پتو رو به زور زدم کنار.با وحشت گفتم:آرتیننننننننننننننننننننننن![]()
![]()
موهات چرا اینجوری شده؟؟؟؟؟ دقیقا می شد با موهاش ۴تا دیگ رو باهاش شست.
آخرشو بگم معلوم شد آقا قرار بوده توی ارایشگاه موهاشو ویو کنه ولی متاسفانه وز شده بود![]()
![]()
![]()
در نهایت واسه اینکه حداقل از تنبیه و دعوای بابا در امان بمونه با هم رفتیم آرایشگاه و همه سرش رو کچل کرد.دقیقا شده برادر دوقلوی ایکیوسان![]()
![]()
باشد تا درس عبرتی شود![]()